مهمون ناخونده

مینویسم برای تو آغاز شیرینت را...

 

مادرانه

 شامگاه شبی که پاییز، شکوه بلندترین شبش را سخاوتمندانه پیشکش زمستان میکرد، من تو را از تخیل خداوند ربودم...

 ایلیــــــــــای عزیزم به دنیـــــــــــــا خوش آمدی

...

حال خوبت را به هیچکس گره نزن یادبگیر؛ بدونِ نیاز به دیگران شاد باشی، بخندی... و امیدوار باشی! باور کن؛ این مردم... حوصله‌ی خودشان را هم ندارند! تو باید خودت دلیلِ اتفاقات خوب زندگی‌ات باشی!...
28 مرداد 1397

شیطونکــــــــــــ

یه سلام گـــــــــرم مردادی به گلپسر مامان که حتی به روز تولد خواهری حسادت میکنه و وقتی النا از تولد خودش میگه این داداش کوچولو با اخم میگه "نــــــــه پولد منه"😆😆😆😆 جونم بگه برات یه مدت کمی هستش که جمله بندیهات کامل شده و از بس خوشمزه حرف میزنی مامان ضعف میکنه برات ... امــــــا امان از گاهی وقتا که یه چیزی میخوای ولی اسمش رو یادت نمیاد و نمیتونی منظورت رو درست برسونی. اونوقته که گریه میکنی و من باید تمام چیزهایی که به ذهنم میرسه حدس بزنم تا شاید به جواب مدنظر تو برسم . ولی اگه درست حدس بزنم و همون چیزی باشه که میخوای با اون چشمای پر از اشک میخندی و خوشحال از اینکه منظورت رو متوجه شدم میگی :" همون همون " مثلا دیروز که تو آشپزخونه مشغول شستن ...
25 مرداد 1397

...

امروز به پایان می‌رسد. ازفردا برایم چیزی نگو. من نمی‌گویم فردا روز دیگری است توروز دیگری هستی، "تو"فردایی... همان که بایدبه خاطرش زنده بمانم. ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥...
14 مرداد 1397

بچه مهندس

سـلــام عـــزیـزکـــم. آخـریـــن روزهـای بـــهــار رو داریـــم پـشـت ســـر مـیـگـــذاریــم و تـابـــســتـون رو پـیــش رو داریـــم. الـبـتـــه بـــهـاری کــه هـــمـچــیـن فـرقـی بـا تـابــسـتــون نــداشـت. چـــنـدتـــا عــکــس بـامـزه ازت دارم گــفــتـم بـذارمـشـــون تــو ایــن پـسـت. آخـه ایــن روزا تــو ایــن گـرمـای طــاقــت فـرســـا کـــار مـامـــانــی دراومـــده کـــه سـر ظـهـــر بـــیـــاد تــو حـــیــاط بـــشــیـنــه کــه جــنـابـــعـــالـــی بـا دسـتــگـاه جـوشـــکـــاری ور بـری. ایـــن امــانــتــی رو بـابـامـــحـــمـــد واســـه  یـــه کــاری آورده تـو حــیـاط گـــذاشـــتــه و چـون طـــرز کـــارش رو دیـدی دلـت مـــیـخــواد بــا...
10 تير 1397

شـیـطــون بـــلـای مــن🏃

ســـاعــت از ۱۰شــب گـذشـتــه و بـــا خـــوابـیــدن خــواهــر و بـــرادری آرامـش مـــهــمـــون مـن و خـونـه شـده. حــس مـیــکـــنـــم تـــو کـــل ایـن هــفـتـه امـــروز بـــیـــشـــتـر از هـر روز تــا تــونـســتـیــن دوتـایــی آتــیـش ســـوزونـــدیـن. بــخــصـــوص جـــنـابـعـالـــی کـــه فـــقــط هـــمـــیـــن امـروز ســـه تــا دسـتـه گـــل بــه آب دادی اونـم اســاسـی. بـــاورت نـــمــیــشـــه نـــه ؟ مـــنـم دقـــیــقـا مــثــل خـــودت . یــه بـار بـــا دوچــرخـه زدی بـــه شـلــف داخــل سـالــن و شـکــونـــدیـــش. یــه بــارم تـــو آشــپــزخــونـه مــاهـیــتــابــه رو از بــالـــا انــداخـــتـــی پـــایـیــن و دســتـــه اش تــا تــه شـــ...
7 تير 1397

اندر حکایات مرد کوچک

گلپسری مامان رو عشق است که در سومین روز تیرماه یعنی صبح امروز بردیمش آتلیه واسه گرفتن عکس پرسنلی آخه واسه تمدید دفترچه بیمه عکس ۳در۴ ضرورت داشت. اما برخلاف دفعه قبل اصلا از اونجا خوشش نیومد و با بداخلاقی برگشت خونه و تو خونه هم یه عالمه لجبازی کرد و به مامانیش غر زد. نمیدونم شاید بخاطر تصوری بود که از آتلیه توی ذهن کوچولوت شکل گرفته بود. آخه قبل از رفتن از مامانی پرسیدی؛" توجا بلیم (کجا بریم)" ؟ گفتم میریم آتلیه . با خوشحالی گفتی؛ "هووووو آتیلیه خییییییلی تند میله" من و النا رو میگی این شکلی بودیم : 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 خلاصه اونجا فقط اخماتو تو هم کردی و هرچی مامان و عزیزی و خانوم عکاس چاخان کردیم و وعده وعید دادیم که آقا...
3 تير 1397